فرسنگ ها فاصله تا ....
این روزا خیلی دلم گرفته
از یه چیز خیلی ناراحتم.
وقتی باهات بازی میکنم و با تو خوشم و از کنار تو بودن لذت میبرم ،خیلی دلم واسه مامان جون اینا که دور از ما زندگی میکنن ، میسوزه. همش پیش خودم فکر میکنم کاش ما هم پیششون بودیم و اونا هم میتونستن لحظه لحظه بزرگ شدنت رو ببینن. شیرین کاری هات، حرکات جدیدت، صدات ، خنده های بامزه ت ، مه مه و به به گفتنت رو ، و و و .......
خیلی خیلی دلمون واسشون تنگ میشه. اونا هم دوست دارن ما پیششون باشیم آخه تو نوه اولشون هم هستی و مدتهاست یه بچه شیرین و ناز تو خانواده مون نداشتیم.
وقتی میریم دزفول همه برا دیدنت بال بال میزنن. همه دوست دارن پیشت باشن.بعضی وقتا از این که نمیدونم کجا برم و پیش کی باشم که هیچکی ناراحت نشه ،کلافه میشم ولی خببببببببببببببب......
حق دارن همه....
مامانی دعا کن دیدارا زود به زود تازه بشه تا ما اینقدر دلتنگ نباشیم
![]()
همه تون رو دوست داریم و از دور میبوسیمتون




(ریحانه و مامانی)


فرسنگ ها فاصله تا ....
